|
㋡...::...یه لبخند شروع حل همه ی مشکلاته...::...^_^
|

سلام خوبین همه ؟!؟!؟
ما هم رفتنی شدیم دیگه
بالاخره مامان بابا تصمیمشون رو گرفتن.
داریم میریم فرانسه
داداشم فردا صبح میره (یعنی یه چند ساعت دیگه)
من و مامان و خواهرم هم شبش میریم .
بابام هم که فعلا" اینجا میمونه
نپرسین چرا با هم نمیریم قصه اش طولانیه.
هنوز صد تا کار برام مونده و من نشستم پای نت ( نه بابا خداییش این چند روزه بیشتر از پنج دقیقه روی نت نبودم)
ولی گفتم نمیشه بدون خداحافظی برم .
راستی امروز امتحانم رو دادم بد نبود ولی یکم سختتر از اونی بود که فکر میکردم.
خدایا قبول شم![]()
برم تکرار سریالی رو که دوست دارم ببینم و بعدش بگیرم بخوابم.(توو سفر یه ماه ازش عقب میمونم چون هرر روز میزاره
)
همگی خداحافظ ![]()
![]()

خوبین همه؟؟!؟!
باز هم ببخشید به نظراتون جواب ندادم .
راستش به همه جواب ندادم فکر نکنید به یکی دادم به یکی ندادم.
من و این کارا؟!؟!؟
چند روز پیش بهم خبر دادن که دختر داییم فوت کرد.
لطفا" اگه اینو خوندین یه فاتحه برش بخونین ممنون میشم .
مامان بابام هم هنوز تصمیم نگرفتن تابستون کجا بریم !!!!؟!
هی میگن بریم اینجا بعد میگن نه بریم اونجا!؟!
دیوونم کردن
اول سال (تحصیلی)کنکور ثبت نام کردم.(آره اینجا هم میشه کنکور داد )
تازه همین امروز فهمیدم که کنکور همین جمعه اس.
اینقدر تعجب کردم فکر میکردم دوسم اشتباه میگفت .
گفتم حالا این چند روز یکم بخونم ۱۰۰ هزارمی نشم.
خوب من دیگه برم .
فعلا".
الان که بیکارم حوصله ام واسه نت اومدن کمتر شده![]()
![]()
۱۵ تیر امتحان ورود به دانشگاه دارم(کنکور نیست ماله دانشگاههای اینجاست صد برابر هم آسونتره
اصلا" هم لازم نیست واسش درس خوند.)واسه همین همه ی خانواده باید تا اون موقع صبر کنن و نمیتونیم زودتر بریم سفر همه ههم اعصابشون از دستم خورده![]()
همش میگن تقصیر توه ما باید اینقد منتظر بمونیم
آخه من چیکار کنم ؟؟ تازه اگه الان بریم باید زود برمیگردیم .خوب چه فرقی
؟؟ بهتر نیست بهترین چیزها رو واسه آخر نگه داشت؟؟
مامانم هم گیر داده برو کلاس نقاشی و..... خوب نمیخوام زوره؟!؟!؟!؟!![]()
این تابستون هم که خوب شروع نشد![]()
فعلا"![]()
![]()
میدونم خیلی وقته آپ نکردم
ولی حق داشتم![]()
درست نیم ساعت بعد از اینکه دفعه ی قبل آپ کردم باید میرفتم اتاق عمل.
حالا نگران نشین(انگار حالا واقعا" کسی هست نگران شه
)
آخه تا الان دندون شیری داشتم (تقریبا" هم ۱۸ سالمه
)
واسه همین باید میکشیدنشون بیرون و جدیدارو که به جای عمودی ,افقی رشد کردن رو میووردن بیرون
خوده عمل زیاد درد نداشت ولی از اونجایی که من خیلی حساس تشریف دارم اونجایی که دکتره آمپول مخدر زد عفونت کرد تا دیروز هم اینقدر درد میکرد میکرد که همش اشکمو در میوورد
.
حالا هم تقریبا" خوب شدم
ببخشید اگه به بعضی از نظر ها جواب ندادم
سعی میکنم هر چه زودتر جواب بدم
فعلا"![]()
(ببخشید یاده دندون پزشک انداختمتون
)
سلام
خوبین ؟
دیروز رفتم خونه ی مارال جون
خیلی خوش گذشت . برید به بلاگش سر بزنین این هم آدرسش:
امروز هم بالاخره جشن فارغ التحصیلیمون بود.![]()
سرپرست مدارس ایرانی در کویت اومد سخنرانی کنه نگاه کن تو رو خدا بجای تبریک گفتن چی گفت
" من فکر نکنم باید بهتون تبریک بگم اتفاقا" شما باید ناراحت باشین که مدرسه تموم شده و دلتون خیلی واسه این محیط تنگ میشه"
حالا یه تبریک هم میگفتی هیچی نمیشد.![]()
یه دختری هم یه دکلمه خوند که همه ی خاطراتمونو زنده کرد . بعضی ها هم لوس بازی در آوردن و گریه کردن
.(ما از این کارا بلد نیستیم
).
لوح تقدیر هم بهمون دادن و بعد از کلی عکس گرفتن مجاز(با دوربین معلم ها و مدرسه) و غیر مجاز(با دوربین و موبایل بچه ها )
و خداحافظی با معلم ها و مسوول ها رفتیم تو حیاط بازم عکس گرفتیم و کلاه هامون رو انداختیم هوا.(باد هم کلاهامون رو برد و دویدیم دنبالشون و ضایع شدیم).
با اینکه جشن جایی که میخواستیم نبود وقتی هم که میخواستیم نبود جوری هم که میخواستیم نبود ولی خوب بود و خوش گذشت البته با دوستان همیشه خوش میگذره.![]()
این آپ رو دیروز نوشتم ولی باورتون نمیشه چی شد .
اول نشستم دو ساعت دنبال عکس واسه آپ گشتم و بالاخره یه عکس که یکم به موضوع ربط داشته باشه پیدا کردم و تا روی ثبت کلیک کردم صفحه خراب شد و همه چی پاک شد ![]()
بعد از کلی عصبانیت نشستم دوباره نوشتم بعد تا خواستم دوباره کلیک کنم کارتم تموم شد.
بعد به مامانم گفتم بریم کارت بخریم .رفتیم توو ماشین (آخه اینجا بدون ماشین نمیشه رفت بیرون)ولی ماشین روشن نشد.چراشو خدا میدونه با اینکه تا حالا ماشین اینجوری نشده بود.
آرامشمو حفظ کردم به مامانم گفتم پیاده بریم بعد از کلی حرف زدن قانع شد چون یکم دور بود.رسیدیم ولی چی؟؟؟؟ کارت نداشتن و دیگه جایی نبود بریم که دوره دور نباشه.
باورتون میشه ؟؟!!؟!؟! خیلی عجیب بود آخه این همه بدشانسی پشت سر هم؟!؟!؟! .![]()
اگه گفتین چرا گفتم آخیش؟
امتحانام تموم شد ![]()
راحت شدم.
حالا من موندم و بیکاری![]()
من و دو نفر دیگه زودتر از همه ی مدرسه امتحانامون تموم شد.
چون رشته ریاضی یه امتحان کمتر از بقیه داره.
و رشته ی ریاضیه مدرسه مون فقط سه نفره ولی در عوض تجربیا چهل نفر یا بیشتراند.
بچه های ۱۳۶۹ترسو تشریف دارن از بس بهشون گفتن ریاضی سخته همه رفتن تجربی و انسانی![]()
واسه همین درسایی رو که با تجربی ها مشترک داشتیم رو میرفتیم پیشه اونا و بقیه رو کلاس واسه سه نفرمون تشکیل میدادن.
ولی بگذریم دیگه همه ی اینا تموم شد.
مدرسه هم تا ابد تموم شد.
راستی یه سوال:
در مدرسه های ایران وقتی پیش دانشگاهی تموم میشه جشن فارغ شدن از تحصیل میگیرن؟(اگه میشه لطف کنین توو قسمت نظرات بگین)
راستی جواب پست قبلی رو بگم:
عکس پیشین عبارت است از یک بطری آب که بنده به علت بیکاری به طور عمود بر روی scannerگذاشته و scan کرده ام.![]()
خوبین؟
نمیدونم قبلا" گفته بودم یا نه ولی من ایران نیستم .(از سن ۶-۷ سالگی کویت زندگی میکنم)
دیروز عصر بودکه یکی ازشخصیت های کویت فوت کرد .(چون اینجا رییس جمهور ندارن به جاش امیر دارن این شخصی هم که فوت کرد یکی ازشیخ هایی(انجا میگن شیخ) بود که اگه امیر فوت میکرد میتونست امیر بعدی بشه.خلاصه اینجا یه شخصیت مهم بود.)
سه روز هم به همین مناسبت تعطیله.
امروز هم که امتحان فیزیک داشتیم عقب انداخته شد .
خیلی خوب شد چون من دیروز بنا به دلایلی نتونستم درست حسابی درس بخونم.
یه عکسه با حال گرفتم .
البته عکس نیست scan کردم.
اگه گفتین چیه.

حدس بزنید.![]()
سلام
خوبین همه؟؟
من هم خوبم با امتحان میگذره دیگه
دیروز امتحان ریاضیات گسسته داشتم![]()
یه معلمی داریم که حرفشم نزن
نه درس خوب میده نه تمرین حل میکنه قضیه هایی هم که اثبات میکنه حتی ما رو هم میخندونه![]()
![]()
دیروز هم که داشتم میخوندم نصفه کتاب رو بلد نبودم.

اول شروع کردم اون چیزایی که بلد نیستم اول کتاب بنویسم تا توو مدرسه از بچه ها بپرسم دیدم خیلی زیاده ولش کردم همین دو تارو نوشتم.
![]()

همه ی کتابم از این چیزا نوشته بودم .(?!?!?What)

(?whatever)(should i be reading this)
چقدر خوشحال میشدم وقتی یه چیزی حذف بود
![]()
تاره معلممون به خودش زحمت نداده بود بیاد سر جلسه اشکالامون رو برطرف کنه مونده بود خونه راحت بخوابه
(حتی اگه میود هم فرقی نمیکرد حتی بلد نیست اشکال برطرف کنه)
ولی خداییش امتحان زیاد سخت نبود . شاید بیشتر از دو نمره اشتباه ننوشته باشم .(شاید!!!)
فردا امتحان فیزیک دارم خدایا به خیر بگذرون .![]()
سلام.
امتحانام شروع شد![]()
باید بشینم دوباره درس بخونم
دیروز امتحان ادبیات داشتم .
سر جلسه فکر کردم گند زدم ولی بعدا" دیدم اون چیزایی که شانسی نوشته بودم درست بود.![]()
بعد از امتحان هم حواسم پرته پرت بود نزدیک بود دو تا ماشین منو بزنن![]()
همین دیگه امتحانا شروع شد منم کمتر میام![]()
تا بعد
سلام.
همه خوب و سرحال هستین؟
خوب خدارو شکر. منم خوبم.
امروز آخرین روز مدرسه بود.(فقط واسه ما پیش دانشگاهی ها)
زنگ اول توو حیاط واسه روز معلم مراسم داشتیم.
زنگ دوم هم لباس های جشن فارغ التحصیلی رو هم بهمون دادن.
زنگ آخر هم همه دور هم بودیم و دست میزدیم میرقصیدیم
.
آخرهای زنگ بود که گفتم
" بچه ها ما چقدر سنگ دلیم ساعت آخره زنگ آخره روزه آخره هفته ی آخره ماهه آخره آخرین سالمونه و هیچکی گریه نمیکنه"
یه دفعه دیدم دو تا از بچه ها زدن زیده گریه (یکیشون میگفت از هوا حساسیت دارم![]()
)
زنگ خونه که خورد دیگه همه گریه کردن بجز من و چند تا دیگه(من که توی این موقعیت ها زود گریه ام میگیره نمیدونم چرا گریه ام نگرفت
)
خلاصه وقتی خواستیم بریم یکی گفت "بچه ها بیاین کلاه های فارغ التحصیلیمون رو بپوشیم باشون بریم خونه!"
بعضیامون قبول کردیم و بعد از توو بغل گرفتن همدیگه چند تاییمون که راهمون با هم بود با کلاهامون به راه افتادیم.
از اونجایی که مدرسه ما درست کنار مدرسه پسرونست زنگ های خونه همه جا پره پسره.
تا اومدیم بیرون یه چند تاییشون متلک پروندن و گفتن مبارکه و از این چیزا
بعد یکی از مأمورای(مرد) کنار مدرسه گفت کلاهاتونو بردارین پسرا اذیتتون میکنن .(حالا تنها کسی که اذیت میکرد خودش بود.)
ما که فکرکردیم جدی نمیگه به حرفش گوش ندادیم.
بعد جدی شد ولی بازم گوشش ندادیم یکیمون هم بلتد بلند گفت
"بچه ها کلاهاتون رو در نیارین مسولیتش با من "
حالا این آقاهه شنید گفت"هی تو که اینو گفتی با من بیا .بقیه هم در آرین کلاهاتونو"
ما هم در اوردیم ولی منتظر شدیم اون دختره برگرده
بعد شنیدیم مرده بهش میگه حالا که دوستت دارم ولت میکنم بری.آخیییش
وقتی دختره پیشمون برگشت مرده بهمون گفت "موفق باشین"
این همه اذیت میکنه بعد میگه موفق باشین؟؟؟پر رو.
ما هم تا مرده دور شد دوباره پوشیدیمشون![]()
پسرها بهمون کلی چیز میگفتن.
یکیشون خواست بگه بهتون دیپلم دادن؟ بجاش گفت" بتون دُپلُم دادن؟"
اینقد بهش خندیدیم بدبخت ضایع شد![]()
خلاصه خیلی خوش بود.
